تبلیغات
golenaaaz

یک روز از زندگی

سه شنبه 27 مرداد 1388 نویسنده: soha kiyani |


دو روز مانده به پایان عمرش تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده ...

تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود،پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت 


تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد ! 


داد زد و بد و بیراه گفت ، خدا سکوت کرد . 


آسمان و زمین را به هم ریخت ، خدا سکوت کرد . 


جیغ زد و جار و جنجال به راه انداخت ، خدا سکوت کرد . 


به پر و پای فرشته ها پیچید ، خدا سکوت کرد . 


کفر گفت و سجاده دور انداخت ، خدا سکوت کرد . 


دلش گرفت و با درماندگی به تلخی گریست و به سجده افتاد ... 


خدا سکوتش را شکست و با مهربانی گفت : تمام روز را به بد و بیراه گفتن و جار و جنجال از دست دادی و 


یک روز دیگر هم رفت ، تنها یک روز از عمرت باقیست ،بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن ...! 


لا به لای هق هق بی امان گریه اش گفت : اما خدایا فقط یک روز مانده ، در یک روز چه میتوان کرد ؟! 


و خدا پاسخ داد : آنکه لذت یک روز زیستن را تجربه کند ، گویی هزار سال زیسته و آنکه امروزش را 


درنمی یابد ، هزار سال هم به کارش نمی آید ... 


و آنگاه سهم یک روز زندگی را در میان دستانش ریخت و گفت : حالا برو و زندگی کن ! 


او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش میدرخشید ، اما میترسید که حرکت کند ، میترسید 


راه برود و میترسید که زندگی از میان انگشتانش بلغزد و بریزد ... 


ایستاد و به فکر فرو رفت سپس با خود گفت : وقتی فردایی ندارم ، نگه داشتن زندگی چه فایده ای دارد ؟! 


پس بهتر است این یک مشت زندگی را مصرف کنم ... 


آن وقت شروع به دویدن کرد و زندگی را به سر و روی خود پاشید و قدری از آن را بویید و نوشید ، و 


ناگهان چنان به وجد آمد و خود را شاد و سبک یافت که ناباورانه دید میتواند تا ته دنیا بدود و میتواند پرواز 


کند و حتی از روی خورشید هم بگذرد ... ! 


او در آن یک روز آسمانخراشی بنا نکرد و زمینی را مالک نشد و هیچ پست و مقامی هم کسب نکرد ! 


اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید و روی چمن خوابید و به کفش دوزکی خیره شد ... 


سرش را بالا گرفت و آسمان و ابرها را دید و به همه سلام کرد، حتی به آنهایی که نمیشناختندش و برای 


همه آنها از ته دل آرزوی خوشبختی و تندرستی و شادکامی کرد ...


او در همان یک روز ناقابل ، آشتی کرد ، خندید و سبک شد و بخشید ، عاشق شد و عبور کرد و در انتهای 


غروب ، تمام شد ... 


او همان یک روز را زندگی کرد ولی فرشته ها در تقویم خدا نوشتند : 


امروز او درگذشت ، کسی که هزار سال زیسته بــــــــود

   


داستان هدیه نامزدی...

دوشنبه 26 مرداد 1388 نویسنده: soha kiyani |



خواستم برای جشن تولد نامزدم هدیه ای بفرستم به همین خاطر از خانم خوش پسندی که یکی از همکارانم بود خواستم تا از مغازه جنب اداره یک جفت دستکش بسیار اعلا انتخاب کند تا برایش بفرستم
.
.
.
پس از خرید، خانم خوش پسند هم برای خود یک جفت شورت انتخاب کرده و پس از اینکه هر دو بسته بندی آماده شد پول را به صاحب مغازه دادیم و هنگام تحویل غافل از اینکه شاگرد خرازی بسته ها را اشتباهی داده، یعنی بسته دستکش را به خانم و بسته شورت را به من داده ، من با اطمینان خاطر آن را باز نکردم و به منزل آمدم . نامه ای به خیال خود با انشا خوب برای نامزدم نوشتم و دستکش ها را برای او فرستادم
.
.

وقتی نامه به دست او می رسد در حضور پدرش بسته را باز می کند و دو عدد شورت را در آن می بیند و چون نامه را می خواند می بیند چنین نوشته ام
.
.
.
سرکار علیه مهری خانم عزیز
با تقدیم این نامه خواستم کمال معذرت خود را از ارسال این هدیه ناقابل که نمونه ای از محبت خالصانه من نسبت به شماست خواسته باشم و ضمناً یقین بدانید که هرگز تاریخ تولد شما از ذهن من محو نمی شود

این هدیه مختصر را مخصوصا بدین منظور انتخاب نمودم که یقین دارم شما احتیاج خاصی به آن دارید و هرگز بدون پوشیدن آن به مهمانی نمی روید. البته این یک جفت نمونه را با انتخاب خانم همکارم خریده ام و ایشان به من اطلاع دادند که شما نوع کوتاه تر آن را می پسندید

چنانچه ملاحظه می فرماید در انتخاب آن دقت کافی به کار رفته که خوش رنگ و ظریف و چسبان باشد. خانم خوش پسند خود یکی از این نمونه ها داشت و به من نشان داد و بخواهش خودش چند بار در مقابل من آنها را امتحان کرد

عزیزم چقدر آرزو داشتم که آن را برای اولین بار که استفاده می کنی در مقابل خودم باشد، ولی یقین دارم تا دیدار آینده دستهای فراوانی آن را لمس خواهند کرد. درهر حال امیدوارم که هنگام پوشیدن و درآوردن آن مرا به خاطر داشته باشی

البته اندازه واقعی آن را به خوبی نمی دانستم لیکن مطمئن هستم که هیچ کس بهتر از خودم به اندازه تقریبی آن واقف نیست. ضمناً اگر هم تنگ و چسبان باشد بهتر است چون پس از چند بار استفاده گشاد و به اندازه خواهد شد

عزیزم خواهش می کنم شب جمعه آینده آن را در مهمانی خانه عموجان بپوشی تا زیبایی ان را به چشم خود ببینم

ضمناً لازم می دانم این نکته را هم به عرض برسانم به عقیده من بهتر است برخلاف سابق که به هرجا می رسیدی فوراً آن را در می آوردی چنین کاری را تکرار نکنی زیرا تکرار این عمل آن را گشاد خواهد کرد و ممکن است در مجالس مهمانی بر اثر گشاد شدن بیافتد و موجب شرمندگی تو بشود
در خاتمه امیدوارم با قبول این هدیه ناقابل که با کمال ادب تقدیم می شود این افتخار را داشته باشم با قلب پر از ارادت چند بوسه آبدار بر آن نثار نمایم
با تقدیم احترام – نامزدت

در روز بعد نامه ای با بسته به دستم رسید که در آن حلقه نامزدی را پس فرستاده و نوشته بود خدا رحم کرد که با کمال ادب تقدیم کرده بودی اگر بی ادبی بود چه می شد؟ بهتر است آقای با ادب مرا به فراموشی بسپاری

   


عاشق

دوشنبه 26 مرداد 1388 نویسنده: nanaz kiyani |


عاشق عاشق تر
نبود در تار و پودش دیدی گفت عاشقه عاشق
@@@@@@@ نبودش @@@@@@@@@
امشب همه جا حرف از آسمون و مهتابه ، تموم خونه دیدار این خونه
فقط خوابه ، تو که رفتی هوای خونه تب داره ، داره از درو دیوارش غم
عشق تو می باره ، دارم می میرم از بس غصه خوردم ، بیا بر گرد تا ازعشقت
نمردم، همون که فکر نمی کردی نمونده پیشت، دیدی رفت ودل ما رو سوزوندش
حیات خونه دل می گه درخت ها همه خاموشن، به جای کفتر و گنجشک کلاغای
سیاه پوشن ، چراغ خونه خوابیده توی دنیای خاموشی ، دیگه ساعت رو
طاقچه شده کارش فراموشی ، شده کارش فراموشی ، دیگه بارون نمی
باره اگر چه ابر سیاه ، تو که نیستی توی این خونه ، دیگه آشفته
بازاریست ، تموم گل ها خشکیدن مثل خار بیابون ها ، دیگه از
رنگ و رو رفته ، کوچه و خیابون ها ،،، من گفتم و یارم گفت
گفتیم و سفر کردیم،از دشت شقایق ها،با عشق گذرکردیم
گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداری، عشقو
به فراموشی ،چند روزه تو می سپاری
گفتم که تو می دونی،سرخاک
و می میرم ، ولی
تا لحظه مردن
نمی گیرم
دل از
تو

   


بدون شرح

دوشنبه 26 مرداد 1388 نویسنده: nanaz kiyani |

   ادامه مطلب


love

دوشنبه 26 مرداد 1388 نویسنده: nanaz kiyani |

   


del bastan

دوشنبه 26 مرداد 1388 نویسنده: nanaz kiyani |


1yeki delesh be sad del bande 2.yeki sad del be ye del mibande

 3.yeki ye del be ye del mibandeo ta akhar paybande 4.yeki del

be hichki nemibande 5.yeki nemidune delesh be ki bande 6.yeki

har bar be yeki del mibande 7.yeki del mibande ta bekhande

 8.yekiam delesh akbande monde be ki del bebande! dele to

shomare chande?

 

   


عشق یعنی.....

دوشنبه 26 مرداد 1388 نویسنده: nanaz kiyani |

 

 

عشق یعنی سر به زیر افتادگی

عشق یعنی دل دادن و دل دادگی


عشق بوی عطر گلها می دهد
بوی عطر گلهای خانگی
عشق یعنی دوست بودن با همه
دوست بودن با دانش و فرزانگی
عشق یعنی گل و پروانه باش
مثل شمع در جای خود ایستادگی
عشق هوشیار و دانا بودن است
هوشیار بودن در قبای سادگی
عشق یعنی گم شدن در راه دور
از غم دلدار خود دیوانگی
عشق یعنی دوست دارم من تو را
دوست داشتن از ابتدای زادگی
بر نیاید در سخن توصیف روح افزای عشق
در کلامی مختصر عشق یعنی دل دلدادگی

عشق هرگز با جستجو به دست نمی آید
عشق از راه بخشش واقعیت می یابد
عشق طنین صدای خودما است
تو احساس می کنی که عشق بر تو می بارد زیرا تو خود رودی از عشق شده ای که جاری است
همه جهان را خواهی دید که عاشقانه به جانبت روانند
آنگاه که عشق آمد نیایش نیز می آید
عاشقانه و بی چشمداشت به همه وبه هرچه هست جواب دادن
تجربه باطنی حضور خداوند است.
کی بوده ای نهفته که پیدا کنم ترا کی رفته ای زدل که تمنا کنم ترا
غیبت نکرده ای که شوم طالب حضور پنهان نگشته ای که هویدا کنم ترا
با صد هزار جلوه برون آمدی که من با صد هزار دیده تماشا کنم ترا
مستانه کاش در حرم ودیر بگذری تا قبله گاه مومن وترسا کنم ترا
زیبا شود به کارگه عشق کار من هر گه نظر به صورت زیبا کنم ترا
رسوای عالمی شدم از شر عاشقی ترسم خدا نخواسته رسوا کنم ترا

   


آمار وبلاگ

کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :